مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

119

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آنچه از قمر الزمان ديده بود ، بازگفت . ملك با وزير گفت : من نيز ترا بشارت دهم كه ترا خواهم كشت . از آن‌كه تو سبب جنون قمر الزمان گشتهء و من اين كارها را با اشارت تو كرده‌ام . به خدا سوگند كه اگر به فرزند من آفتى رسد ، ترا عبرت بينندگان كنم و ساغر هلاك بر تو بنوشانم . پس ملك برخاسته ، با وزير به برج اندرآمدند . چون بنزديك قمر الزمان رسيدند ، قمر الزمان بر پاى خاست و از تخت به زير آمده ، دست ملك را بوسه داد و دست‌بسته بايستاد . تا يك ساعت بدان منوال ، سر به زير افكنده ، بايستاد . پس از آن سر بر كرده ، آب از ديدها فروباريد و گفتهء شاعر برخواند : ز ابتداى كون عالم تا بوقت پادشاه * از بزرگان عفو بوده است از فرودستان گناه در آن هنگام ، ملك برخاسته ، پسر را در آغوش كشيد و جبين او را بوسه داد و در پهلوى خود بر تختش بنشاند و با نظر خشم بوزير نگاه كرد و گفت : اى وزير نادان ، چگونه در حق پسر من چنين و چنان گفتى و مرا بتشويش اندر انداختى ؟ پس از آن‌رو بقمر الزمان كرده ، گفت : اى فرزند ، نام امروز چيست ؟ گفت : اى ملك ، امروز روز شنبه است و فردا يكشنبه و پس‌فردا دوشنبه و پستر فردا سه‌شنبه و پس از آن چهارشنبه ، پنجشنبه و پس از آن آدينه است . ملك گفت : اى فرزند ، حمد خدا را كه سلامت هستى . بازگو كه اين ماه به عربى چه نام دارد ؟ قمر الزمان گفت : اين ماه ذو القعده . پس از آن ذو الحجّه و محرّم و صفر و ربيع الاوّل و ربيع الآخر و جمادى الاولى و جمادى الثانيه و رجب و شعبان و رمضان و شوّال است . ملك شهرمان را بغايت ، خوشنودى روى داد و خيو بر روى وزير بينداخت كه : چگونه گمان كرده بودى كه فرزند من ديوانه شده ؟ و حال آن‌كه تو خود پست‌ترين ديوانگاه هستى . وزير سر بجنبانيد و خواست سخن گويد . باز اندكى صبر كرد تا ببيند كه چه روى خواهد داد . آنگاه ملك با قمر الزمان گفت : اى فرزند ، چه بوده است آن سخن كه بخادم و وزير گفتهء كه